نمیدونم از کی فهمیدم مزخرف گفتن خیلی راحتتر و خنکتره
مزخرفای کوتاه و بی معنی
مثل ملین
تا انتهایی ترین کثافتهای ته معده ات و هم میکشه بیرون
یک شب
ناجوانمردی با کاتر زمان سه و سی و شش دقیقه تا پنج چهار دقیقه ی صبح مرا شکافت
تا توی تاریکی قیرگونه دست پا بزنم
صبح
همه چیز ، عادی و آرام بود
امروز نوبت یاسی بود که ماشین بیاره
بعد گذروندن کارگاه جوش با دستای سیاه و سوخته
من باب تنوع قصدِ بابایی کردیم جای همت
بابایی شرق
تنها مشکلش این بود که خروجی نداشت
از تهران خارج شدیم
باز هم خروجی نداشت
چهارتا تونل
تابلوهای مشهد و ساری و دماوند و هم دیدیم
خیس هم کردیم خودمون و
از یه جایی تو تابلو ها میزد تهران خروجی دس راست
از کنار یه جاده خاکی با سرعت رد شدیم
دیگه نزد تهران !
یه جا گارد ریل کنده شده دیدیم
عرض اتوبان و طی کردیم و افتادیم تو مسیر برگشت
با سرعت قصد برگشتن کردیم
دنده پنجش جا نمیرفت
اون گلاژ میگرفت من میزدم پنج
داشت صد و سی تا میرفت
سر پیچ پلیس بود
نیگرمون داشت
چس ناله کردیم
اثر نکرد
صد و بیست تومن جریممون کرد
به برگشتن ادامه دادیم
خونه هارو دیدیم
مردم و دیدیم
پرو شدیم
گفتیم خیلی هم خوش گذشت !